پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و ششم :
آسمان با تردیدی که در نوک انگشتانش موج میزد، دستگیرهی در را پایین کشید. در بهآرامی باز شد و فضایی آشنا در برابرش قرار گرفت. قلبش که تا لحظهای پیش تندتر از همیشه میتپید، حالا کمی آرامتر شده بود. انگار خودش را به ضربان این اتاق سپرده بود!
قدم به درون اتاق گذاشت و در را پشت سرش بست.
هوای اتاق، هنوز گرما و عطر او را داشت. آسمان چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید.
گویی بوی باران
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
0راست میگههههه ما امتحانامون یکم دیگه شروع میشه تو رو خواهش زودتر تموم کنید این خوشگل رمانو😂بزارین ذهنمون ازاد شه، معتاد شدیم رف😂😂
۲ سال پیشمبینا
0دقیقا منم😂😂😭😭
۲ سال پیشمحدثه
0من دلمم واسه حیان تنگ شدهه... چراا نمییاد
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
اونم میاد🫠😎
۲ سال پیشAa
1چه با احساس عالی بود سپاس🌹🌸
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0اخی عزیزم 😘 خیلی پارت عالی، طولانی، هیجانی اصلأ حرف نداشت ممنون عاطفه خانم 💜
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
قربونت برم من مرسی ازتو که همراهمی❤️❤️❤️
۲ سال پیشآمینا
0جانم 🤩😍🥰لااقل فهمید که حیان هنوزم دوسش داره
۲ سال پیشاسرا
0وای آسمان چه کشیدوقتی اینهاخوند🙏
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
احساسات خیلی متناقض... ذوق، حسرت ، درد و شادی ...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0من پارت میخواممممممم تورو خدا زود تر پارت بزار عاطفه جوونن